کارت رأی دهی میگیرم

داستان کوتاه از: عبدالمتین “پژمان”

کوکب سراسیمه و پریشان با آنکه ازدحام مردم مُجال قدم گذاشتن را برایش تنگ تر ساخته بود ، به پیش میرفت . او سیل آسا هر موانع که پیشاپیشش قرار میگرفت درهم شکسته خویشتن را به محل که محراق ازدحام و بیروبار مردم ، بخصوص زنان بود میرسانید.

هوا بسیار گرم بود که هر جنبنده ی را از تحرک باز میداشت ، با آن هم ، جوقه جوقه زنان ، مردان و دخترکان و پسرکان که هنوز سن شان کمتر از هفتده سال بود در یک جهت، در حرکت بودند . آنجا با خط درشت ” محل ثبت نام زنانه ”  نوشته بودند و آن طرف ، کمی دروتر عین عنوان با تغییرات کمی ، یعنی ” محل ثبت نام مردانه” نوشته شده بود . همه جا را طنین و همهمه ی مردمان فرا گرفته بود . هیاهوی طفلکان و آخ آخ شان از گرمای تف آگین تابستانی ؛ بیشتر از همه به گوش میرسید.

در همین گیرودار صدای بلند شدن گرفت .

– نوبت را مراعات کنید!

– نوبت را مراعات کنید!

– همه مستحق اند، به لحاظ خدا !

– اینجا هم قیمتی بر ارزش انسانی ما قایل نیستید.

گوی گندم و آرد و روغن کمک آمده که شما خدا ناترسان کمین گرفته اید که همه را به نفع خویش قورت کنید.

این صدای گرفته و لرزان کوکب بود که همانند دیگران بلکه نزارتر و خسته تر از همه داد میزد تا اینکه توبت مراعات شود . زیرا بیشتر از دو ساعت و نیم میشد که انتظار داشت تا به گفته ی خودش ” صیادان” نوبت را به توده های بیچیز و فقیر بدهند . اما هر بار با وجود کوشش و تلاش بیش از حد حلقه ی مراجعین خوردتر و تنگتر میشد که این حالت کوکب بیچاره را نا امید به آینده میساخت.

تماشای چنین اوضاع و حالتی ، ذهن کوکب را بخود مشغول نموده و او را به دنیای از اوهام و افکار متوحش برده بود . او می اندیشید و با خود می گفت :

–          آیا زندگی همین است یعنی همه وقت دنیال لقمه ی نان و یافتن سرپناه گشت؟

–     آیا زندگی همین است که همیشه کوله بار رنجبریها را حمل کنیم و صرف بخاطر زنده ماندن مبارزه کنیم . یعنی که هیچ فرصت دیگری در خور مانسیت که در باره ی دیگر مسائل زندگی ، جز یافتن نان فکر کنیم ؟

–          آیا زندگی همین است که همیشه و همه وقت زیر بار فرامین و اوامر عده ی معدودی از طبقه ی اجتماع باشیم و با گفته ها و مطابق علایق آنان زندگی کنیم ؟

–          آیا از بدو پیدایش ، انسان ها به دسته ها طبقات منقسم شده بود؟

–          صانع طبیعت از این عمل اش چه سود می برد که یکی از دیگری برتری دارد؟

–          چرا قوانین تغییر ناپذیر آسمانی ، به نفع همه بشریت نیست ، جز عده ی معدودی؟

–          آیا روز فرا میرسد که آرمان ها و آرزو های مایان منحیث یک انسان تحقق پذیرد ؟

میگویند ” کلان ها” و پادشاهان آینده ی ما هر کارت رایدهی را بسیار قیمت می خرند . حتی که از فروش کارت بعضی ها زندگی خوبی برایشان می سازند.

وقتی کارت گرفتم ؛ چقدر مادر جانم و بی بی جانم بالایم افتخار خواهند نمود . که فرزندشان توانسته کارت رایدهی گرفته و از این طریق چند روزی زندگی مان مرفه تر یعنی سه وقت غذای فوق العاده که کاملأ برایمان نو باشد ، نوش جان میکنیم .

مادر جانم را میگویم تا برایمان پلو کچالو دار ، شوله و هفته ی یک وعده شوربای گوشت دار بپزد. آخر ما هم خدا داریم !

تاکی غذای باسی و شب مانده ی ” خان کاکا” را بخوریم و آنهم چقدر به مشکل بدست می آید . مادرم همه روز از ساعت “شش و نیم صبح ” الی ” هفت ” شام یعنی از بام تا شام خانه ی “خان کاکا ” رفته ، رخت شویی ، جاروب خانه ها و صحن حویلی ، نگهداشت گاو و گوساله  همراه با بز و گوسفندان  ” خان کاکا ” که همه ی این ها از عهده ی یک زند بیچاره و مریض بعید است . اما روی همرفته بخاطر فرزندانش ، بخاطر ما زحمت میکشد و عرق میریزد تا دِین وجدانی و مادری خویش را در مقابل فرزندانش ادا کرده باشد .

 آخر مادرم یک زن است ، زن عاقل ، زن باوجدان و با غیرت ، زن که خودش ، عمرش و جوانی اش را قربانی داده و اما فرزندانش را تنها و بی سرپرست نگذاشته است . زنی که خود را به آب و آتش زده معیشت خود و خانواده اش را فراهم ساخته است .

زنی که بعداز شهادت پدرم ، امید را از دست نداد و با مشکلات و موانع هایکه روزگار ، طبیعت و اجتماع بالای مان آورده بود مبارزه کند ، بجنگد و به پیش برود .

 زنی که سنت ها و اندیشه های پوچ و فرسوده ی که در جامعه ی ما حاکم است و فرمان روایی میکند را دریده و بخاطر احیای زندگی ورشکسته و تلاطم زده ی خویش دوشا دوش مردان “کار” نمود و زندگی اش را رنگ و رو داد . تا فرزندانش را دست کمین کرده ی روزگار شکار نکند … آخر مادر جانم یک زن افغان است .

تن کوکب داغان شده بود و دانه های عرق همانند ستارگان که از دور دست ها ، از نزدیک کهکشان ها و از میان آسمان مه آلوده و اندوه زده می درخشید ، می بارید و آن چهره ی گلگون و نزار و سوزان کوکب بود . او کم کم احساس خستگی و ناراحتی می نمود . دست هایش که حین خوابیدن زیر سرش بالش جور کرده بود از لنگر کله اش و تماس نمودن با سنگ ریزه های روی زمین سخت اذیتش نموده بود . گاهی این پهلو و گاهی آن پهلو غلط میخورد . تن اش میلرزید که ناگاه صدای خفیفی بگوشش رسیدن گرفت و صدا بلندتر میشد .

– برخیز دخترم !

– برخیز دخترم که نزدیک عصر شده .

– بیدار شو!

– حتمی مادر و پدرت منتظرت باشند .

– تو چرا خوابیدی ؟

– همرای پدرت آمده بود یا مادرت؟

– شاید از یاد شان رفته باشی !

– که ترا اینجا فراموش نموده اند.

– وای بر حال و دل و گرده ی آنان که ترا تنها اینجا گذاشته اند!

– من بخاطر تو تابحال اینجا مانده ام .

– بیدار شو بچیم !

صدا بلندتر میشد و حرف ها و جملات پیر مرد مکررأ ادا میشد.

که ناگاه کوکب بیدار شد . او سر جایش نشست .

 به مشکل دستانش را بلند نموده نزدیک چشمانش برد و چشمان خواب آلودش را مالیده به چهار سو نگاه کرد . دید جز پیر مرد ، صحن خشک و بی آب و علف مکتب و تعمیر آن هیچ جانداری به چشم نمی خورد . وار خطا و مضطربانه از پیر مرد پرسید:

– کو …

– کچ …

– کجا …

– آنا…

– آنان…

– آنان کجا استند ؟

– کجا رفته اند؟

– آ…

– آن …

– آنا…

– آنان کجا رفتند . چرا مرا بیدار نکردید ؟

 اُه  خدا یا ! همه ی ما می میریم . تکلیف و مریضی  مادر جانم بیشتر میشود . برای خواهرکانم چه بگویم !

تن کوکب داغ تر شده بود . جثه ی ضعیفش می لرزید ، بهت زده به هر سو نگاه میکرد . همه جا خالی بود و دیگر از آن سر و صدا و هیاهوی مردمان خبری نبود . اشک نا امیدی از چشمانش باریدن میگرفت  . به خود نفرین میکرد ، چرا خوابیدم !؟ یک لحظه غفلتم زندگی همه ی خانواده ی مارا خراب ساخت . ای کاش اصلأ مادر مرا بدنیا نمیآورد . بالاخره رو جانب پیر مرد نموده با صدای گرفته ،اما بلند گفت : آه ، گمان میکنم آنان رفته اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *