آدمی مرغ بی بال است

طنزی از : عبدالمتین”پژمان”

جمال کودک افلیج است ، که از زمان پا نهادن به عرصه ی وجود تا حال که سنش از 27 سال تجاوز میکند در گهواره به سر میبرد و قطعأ از وطن اصلی خویش ( گهواره) پا برون ننهاده است . زیرا او واکسین “پولیو” نشده ، دست و پا هایش رشد و نمو نکرده بود. اما با العکس سرش (کله اش ) خوب رشد کرده بود مانند چاکلیت “چوبک” کله اش بزرگ نسبت به جثه اش بود . شاه گل “مادر اندر” جمال که با او آنقدر رابطه ی خوب ندارد راجع به جمال میگوید: او وقتی به نان خوردن آغاز میکند جنان در خوردن غذا افراط میکند که هفته ها از درد شکم مینالد . بلی شاه گل راست میگوید ، غذا خوردن بیش از حد جمال کله ی بزرگش را به فعالیت انداخته مانند فابریکه ی نخسازی چیزی را صادر میگرد که در زمان “طالبان” بیش از هر چیز دیگری ارزش ، بها و قیمت داشت . آن ریش انبوه و سبیل بلند او (جمال) بود که بلا و قفه در 24 ساعت صادراتش ادامه داشت.شاه گل از درو و اصلاح ریش و سبیلش به ستوه آمده سخنان فحش نثار جمال میکرد . او میگفت ای کاش ! مادرت که مُرد ترا هم با خود می بُرد. و هرگز خدا مثل تو صاحب جمال را پیدا نمیکرد . روزم را سیاه کرده ی … ای کاش ! خدا هم مرا از رویت بگیرد تا از رنج و عذاب که بالایم محول شده خلاصی یابم … هر روز گیرو دار میان جمال و مادرش ادامه داشت . روز از روزها جمال از شاه گل مؤدبانه تقاضا میکند که او را از گهواره باز کند . زیرا در این مدت بیست و سه سال بسیار دق آورده ، باید تبدیل هوا کند . شاه گل تقاضای فرزندش را پذیرفت و او را از گهواره باز کرد . جمال به بسیار سختی توانست تقریبأ دو یا سه متر راه را چار دست و پا برود . بعد رو کرد به شاه گل و مغرورانه گفت : “بزرگان راست گفته اند که آدمی مرغ بی بال است”.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *