آخرین برگ

کارگر دختری ، مدت ها است بیمار است و بنیه اش روز به روز تحلیل می رود . پزشک و دختری که با بیمار هم منزل است و نقاش سال خورده ای که دوست آنهاست منتهای کوشش خود را میکنند ، لیکن دخترک دست از زندگی شسته است.
پائیز است و برگ های سرخ پیچکی که از دیوار رو بروی اتاقشان بالا رفته یکی پس از دیگری فرو می افتند. دختر بیمار فرو افتادن برگ ها را از فراز بستر می نگرد و با خود می اندیشد که با سقوط آخرین برک او نیز می میرد. پزشک می گوید با بینه ای که بیمار دارد این خیال به زندگی او پایان می دهد ، اما اگر بتوان وی را امید وار کرد شاید که شفا یابد. تنها یک برگ بر پیچک باقی مانده است و دختر معتقد و مومن است به این که با فرو افتادن آن خواهد مُرد . شب است و باد در غوغاست و طوفان بیداد می کند . لیکن برگ بر جای خویش باقی است و دختر آنرا می بیند و قوت قلب می یابد و بحران بیماری را از سر می گذراند. هنوز دوره ی نقاهتش پایان نپذیرفته است که نقاش سالخورده بر اثر ابتلا به ذات الریه می میرد. پیر مرد که دیده بود طوفان و باد آخرین برگ را از پیچک جدا خواهد ساخت، شب هنگام نردبان و فانوسی برداشته و “برگی” بر دیوار نقاشی کرده بود.

داستان کوتاه از : ویلیام سیدنی پورتر

یکی فکر در “آخرین برگ

  1. سلام بر شما.
    از دیدن تارنمای خلم بیش از پیش خوش شدم. من به فوتو – صورت استاد عالیقدرم
    پروفیسر داکتر قیام الدین راعی برلاس تاشقرغانی اشد ضرورت دارم. امید است در زمینه با من همکاری نموده ، برایم منت گزارند.
    با احترام

    ارادتمند تارنمای خلم
    نهال ایماق
    تورنتو – کانادا

    • با درود حضور شما جناب محترم دکتر فیض الله ایماق، ممنون از اینکه از تارنمای خُلم دیدن نمودید. با پوزش جناب محترم ایماق که نتوانستیم بوقت پاسخ شما را بدهیم. آقای ایماق ،الحال تصویری از جناب برلاس در دسترس ما قرار ندارد و اما حتما برایتان پیدا نموده و ارسال خواهیم نمود.بهروز باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *